فکر میکردم کسی نمیتونه بفهمه ...
اما بهترین دوستم از سه سال پیش فهمیده بود!
میکُشمش!
(زیاد فشار نیارین... نمیگیرین!...)
فکر میکردم کسی نمیتونه بفهمه ...
اما بهترین دوستم از سه سال پیش فهمیده بود!
میکُشمش!
(زیاد فشار نیارین... نمیگیرین!...)
عیدتون از حالا مبارک...
سال قشنگی رو براتون آرزو میکنم...
سر سفره ی هفت سین و سال تحویل دعا یادتون نره!
....
با مداد سبز
نوشتم :
بهار و عشق
با قرمز :
تابستان و تپش
با زرد :
پاييز و خاطره
با انگشت
بر بخار پشت شيشه
نوشتم
زمستان و انتظار بهار !
ناهید عباسی
*** آقا جونم!... عید شما هم مبارک...! همیشه پیشمی!
*** دلم تو خونه ی مادر بزرگمه!
در واپسين روز هاي سال هم ...
(بقیشو بیخیال!)
***
امیدوارم یه همچین سالی دیگه تو عمرم نبینم... !
همیشه این موقع ها خیلی دلم هوای ایران رو میکرد ...
اما امسال نه!
***
مامانم اومد !!
(از همون ایران)
***
دوستم : بابام گفت باید قبل از اینکه بریم مکّه از دوستام و هم کلاسیام حلالیت بطلبم! ...
آدم از شمر و یزید حلالیت بخواد از شما ها نخواد!!!!!!
( ![]()
![]()
)
- وای هدی!!!!!!!! چرا این شکلی شدی؟!!!!!!!!!!!!!
- فیزیک داشتم!
- رنگت پریده!!!!!! شدی عین میّت!!!! ...
****
- باز از کلاس فیزیک اومدی؟
- نه... شیمی..
- ووووی!!! عین اونایی شدی که مواد بهشون نرسیده... ... !!!
... نسیم نسیم!!! نگاش کن! ![]()
۴شنبه داره میره مکّه... ! .. خوش به حالش!!
شما بگین... چطوری میتونم از بابام خواهش کنم وبلاگمو نخونه؟!!!!!!!!
![]()
نمره ی بیست کلاسوووووووووووو نمیخوام!!!!
بهترین هوش و حواسوووووووووو نمیخوام!!!!
...
تو رو هم نمیخوام!
من مامانمو میخوام! ![]()
گربمون زایید!!!
اونم شیش تا!
اونایی که از خیلی وقته وبلاگ منو میخونن شاید ماجرای اون گربه اولیمونو یادشون بیاد...
یه گربه داشتیم خیلی ناز و خوشکل ... اول دو تا بچه به دنیا اورد ... بعد دوباره ۴ تا بچه ...
بعد اینا رفتن ... اولین بچش یه بچه به دنیا اورد...
بعد حالا اون بچه هه ۶ تا بچه ...
(ترکوند !!!)
وای انقدر نازن!! ۴ تا سیاه سوخته ... ۲ تا هم یه جورایی قهوه ای - سفید ...!
.........
الان رفتم نوشته های تیر و مرداد سال ۸۲ تو اون یکی وبلاگمو خوندم! ..
خیلی بهتر از الان مینوشتم!..
هر چی میگذشت و زودی میرفتم تو وبلاگم مینوشتم! ...
خودمونیم خیلی خل و چل تر بودم!
امشب شب چهلم فوت پدر بزرگمه......
دلم میخواست الان تو مسجد و پیش مادر بزرگم، خاله هام، دایی هام، مامانم!!! خواهرم ...
و از همه مهربونتر پدر بزرگم باشم !!
اون لبخند خوشکلش هیچ وقت از جلوی چشمام کنار نمیره !
من: فردا امتحان کل کتاب رو میگیریـــــن؟ (به صورت مظلومانه و اینا)
جناب معلم : فردا پدرتو در میارم!
![]()
![]()
حس خوندن نیست!!!... خیلی زیاده!!!!!!!!!
دلم گرفته...
دلم میخواست مامانم الان پیشم بود...
بغلش میکردمو زار زار گریه میکردم!
خدایا!
از دست یکی از بنده هات خسته شدم!
آهای زمين !
يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ !
یه آدم میخواد آروم بگیره!...
امسال محرّم تو فیلیپین با بقیه ی محرّما فرق داشت...
خون های بدن همه بیشتر از قبل به جوش اومده بود...
منم حال و هوای عجیبی داشتم...
دلم میخواست پسر بودم..
میرفتم وسط مرد ها ...
دستامو میبردم بالا و میکوبوندم به سینم!
.....
بهشون حسودیم میشه..