تاثیری که خشمگین بودن یا نبودن ما از دنیا؛بر دنیا می گذارد
مـانند تاثیر ریختن یا نریختن یک قطره آب در اقیـــانوس است!
با اینکه قطره قطره جمع گردد و اینا!...
اما من عمراْ به خودم زحمت نمیدم قطره جمع کنم!
- هدی شنگول!
(هیچی نداشتم بنویسم!
)
(میخواستم بنویسم!
)
... یه چیز دیگه!
رفتیم کلاس تنیس...
آفتاب داغ و یه مربی آقای فیلیپینی!
وقتی لباسامونو دید گفت اینجوری گرمتون میشه...
دفه ی بعد لباس تنیس بپوشین!
(یه تیشرت با شرت!
)
خدایا با اینکه یه فیلیپینی رو هدایت کردن "سهله" ولی هدایتش کن!
(اوستا کریم... نادیده بگیر!)
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 22:52  توسط هدی
|
یه مسأله واسم پیش اومده!
روش فکر کنین...
فرمولشم اگه پیدا کردین واسم بنویسین!
این همه ماه و زمین دور خودشون و ماه باز دور زمین و زمین دور خورشید میچرخه،
سرشون گیج نمیره بخورن تو فضا؟ ....

پ.ن. : خسته شدم از امتحان!
+ نوشته شده در شنبه 27 فروردین1384ساعت 20:56  توسط هدی
|
این دوشنبه که بیاد ۳ تا امتحان با هم تو ۳ ساعت باید بدم
انقد خوشحالم!!! دارم میمیرم! 
...
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 فروردین1384ساعت 23:11  توسط هدی
|
نمیذارن که آدم مثل آدم وبلاگشو بنویسه که!!!!!!!!!!!!
مامان بابا هارو میگم!
نمیذارن!...
باید درشو قفل بزنم!
+ نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1384ساعت 15:43  توسط هدی
|
! happy birthday to you
! you belong to the zo0
! w/ the donkey and the monkey
! happy birthday to you
by : دوستم !!!
+ نوشته شده در جمعه 19 فروردین1384ساعت 16:18  توسط هدی
|
چند روزه بیخیال همه چی شدم...
فقط نیشم بازه و دارم میخندم!
خیلی کِیف میده... ... امتحان کنین!
***
رفته بودم دندون پزشکی واسه ارتدنسی...
دکتره بهم گفت دهنتو ببند ... دندوناتو نشون بده ...
بعد من قسمت دومشو نگرفتم... !
یعنی نفهمیدم ازم چی میخواد...
بعد دهنمو بستم... دیدم دکتره داره لبمو میزنه کنار که دندونامو ببینه...
باز دوباره جملشو تکرار کرد...
من دهنمو سفت تر بستم
...
دیدم داره زور میزنه این دهنو باز کنه.. اما نمیتونه! ... 
بعد گفت دندونتو نشونم بده!!!!!!
اونوقت فهمیدم چی میخواد.. ... ... قضیه حل شد!
اسم جدید: هدی آی کیو !!!
***
مریم (همون که از رو صندلی افتاد... ... چند وقت پیش هم میخواستم خفش کنم!!!)
باهام قهر کرده
... ...
اما تقصیر خودش بود جون شما!
***
اون دوستمم از مکّه برگشت....
بهم گفت دلت واسم تنگ شده بود؟
گفتم اِ اِ ی.... !!!!! بگی نگی!
گفت ولی من خیلی دلم تنگ شده بود!..
بعد یه سوغاتی بهم داد!
دمش گرم!
***
اوستا کریم! .. نوکرتیم!
***
the end!
+ نوشته شده در سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 22:26  توسط هدی
|
شده دلتون بخواد مریم رو خفه کنین؟
(یه بنده خدایی)
میگم!.. امروز از معلمم شنیدم همکلاسیم تا آخر سال نمیاد!
انگار فهمیده یه نقشه هایی واسش کشیدم!

و در آخر هم
به خاطر امشب! (اربعین) 
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1384ساعت 20:27  توسط هدی
|
سام!
کافِر اگر عاشق شود ، بی پرده مومن میشود
چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن میشود
چقدر قشنگ و یه جورایی سر کاری بود این سریاله!
...
میگم من فردا حوصله ی این دختر (هم کلاسیم) جدیدرو ندارم!
چیکارش کنم؟!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین1384ساعت 22:17  توسط هدی
|
... من هم کلاسی نخوام کیو باید ببینم؟!!!!!


+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1384ساعت 22:12  توسط هدی
|

ende خود پسندی به این میگن!!! 
+ نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1384ساعت 19:6  توسط هدی
|