چقدر نفس کشیدن سخته ........
دیروز ساعت ۱ بعدازظهر ...
یه حالت عجیبی داشتم ...
خوابیدم رو تخت و چشمام سیل بارون بود! .....
امشب عمه ام گفت پدربزرگم فوت کرده....
دیروز صبح ساعت ۹ ! .. می شد ۱۲:۳۰ ظهر اینجا...
...
صفای خونه بود! ....صبوریش غیر قابل وصف... مهربون!
هنوز یکی از شکلات هایی رو که پارسال بهم داد تو کشومه!
همونا که از کوچیکی هر بار میرفتم پیشش بهم میداد!
به همه ی نوه هاش...!
خدایا! ... در عرض ۷ ماه هر دو پدربزرگامو بردی پیش خودت!
رفتم ایران چه جوری جای خالیشونو تحمّل کنم؟...
شادی روحشونو میخوام ازت...
بیامرزتش!.................................
«خدایا»
مرا
به خاطر همه بایدهایی كه انجام نداده ام...
و
به خاطر همه نبایدهایی كه انجام داده ام...
ببخش !
انقدر به همم ریخت که هیچکس حتی خودشم نمیتونه جمم کنه! ...
خلاص!